باش تا نفرین شب از تو چه سازد،
که مادران سیاهپوش
ـ داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد ـ
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند!
باش تا نفرین شب از تو چه سازد،
که مادران سیاهپوش
ـ داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد ـ
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند!
من برای تو و ماه آواز خواندم
اما تنها ماه
آواز مرا به خاطر سپرد !
من آواز خواندم
و این نغمه های بی پروا
رها از قلب و حنجره
اگر تنها در یاد ماه مانده باشند ،
باز هم لطف بزرگی است!
کارل سند برگ
شب هرگز کامل نیست !
نشان به آن نشان که من می گویم !
نشان به آن نشان که من می دانم ،
در انتهای غم همیشه دریچه ای باز است !
دریچه ای روشن !
همیشه رویای بیداری هست :
بر آوردن آرزویی ،
سیر کردن گرسنه ای ،
دلی بخشنده ،
دستی دراز شده ،
آغوشی گشوده ،
چشمانی نگران ،
یک زندگی ،
یک زندگی مشترک !
« پل الوار »
وقتی گفتم : « دوستت می دارم ! »
می دانستم که الفبای تازه را اختراع می کنم ،
به شهری که در آن
هیچ کس خواندن نمی داند !
شعر می خوانم ،
در سالنی متروک
و شرابم را در جام کسانی می ریزم
که یارای نوشیدنشان نیست !
« نزار قبانی »
نه مرادم نه مریدم ،
نه پیامم نه کلامم،
نه سلامم نه علیکم،
نه سپیدم نه سیاهم.
نه چنانم که تو گویی،
نه چنینم که تو خوانی و نه آن گونه که گفتند و شنیدی.
نه سمائم،
نه زمینم،
نه به
زنجیر کسی بسته و بردهی دینم
نه سرابم،
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم،
نه گرفتار و اسیرم،
نه حقیرم،
نه فرستاده پیرم،
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم ، نه بهشتم
چنین است
سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم،
نه نوشتم،
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...
حقیقت نه
به رنگ است و نه بو،
نه به های است و نه هو ،
نه به این است و نه او،
نه به جام است و سبو...
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم،
تا کسی نشنود آن راز گهربار جهان را،
آنچه گفتند و سرودند تو آنی ...
خود تو جان جهانی،
گر نهانی و عیانی،
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی
که خود آن نقطه عشقی
تو اسرار نهانی
همه جا تو
نه یک جای ،
نه یک پای ،
همهای
با همهای
همهمهای
تو سکوتی
تو خود باغ بهشتی.
تو به خود آمده از فلسفهی چون و چرایی ،
به تو سوگند که این راز شنیدی و
نترسیدی و بیدار شدی،
در همه افلاک بزرگی،
نه که جزئی ،
نه چون آب در اندام سبوئی ،
خود اوئی ،
بهخود آی
تا بدرخانهی متروک هرکس ننشینی
و بهجز روشنی شعشعهی پرتو خود
هیچ نبینی
و گل وصل بچینی
........................به خود آ